کنار طعم لبانش خجل هر آن چه عسل
جفاست گر که بخوانم رخش به شمس و قمر
رواست گر که بخواهم بگیرمش به بغل
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
تنت عجیب تر از معجزات موسایی است
عجیب تر ز دم روح بخش عیسایی است
نمی توان به غزل گفت وصف روی تو را
که سر به پای تو بهت آور و تماشایی است
خدا گمان کنم از خلق تو به وجد آمد
که روح و جسم تو جانا نم
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
شبم به یاد وصالت به انتظار گذشت
به سوی مرگ پیاده اگر همه بودند
ز داغ دوری تو عمر من سوار گذشت
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد
لبخند سرخی را ز لبهایت نشان ده
چشمان من خندیدنت را دوست دارد
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
بسته بر دوری شد
همه دلتنگی شد
تو بگو دلبرکم
بی تو تنها چه کنم؟
چقدر شعر سرایم هرشب؟
تا چه اندازه به خوابی ز تو دلخوش باشم؟
تا کجا صبر کنم؟
نیست راهی به تو، خود می دانم!
آه!
واژه وصل به اشعار، پر از درد شده
پر ز نومیدی و رنج
نه پر از شور
نه شوق
همه دلتنگی محض
وصل را پاک کنم دیگر من
از لغت نامه عشق
جای آن واژه حسرت بنشانم امروز
به خودم می گویم
چشم بر راه بدوز
چشم بر راه بدوز!!!
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
لحظه ای حسرت نصیبم لحظه ای دلواپسی
شهر را می چرخم و می گردم و گویم به خود
روزگار وصل می آید تو بر او می رسی
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
بدون یاد تو شب تا سحر گذر نشود
از آن زمان که دلم را به خنده ای بردی
به سوی روی کسی در جهان نظر نشود
بیا که رنج فراق تو را تحمل نیست
بیا که قصه شب های تار سر نشود
بیا که عمر جوانی به سر شود آخر
زمان اگر گذرد وصلمان دگر نشود!
به سوی با تو شدن گر چه سخت و رویایی ست
ولی خیال وصالت ز سر به در نشود
همین که یاد تو در ذره ذره جان من است
بس است و وصل، فدای سرت اگر نشود!
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
تو ولی فکر دگر در سر و در خواب انگار
چه کنم؟ یاد تو از سر نرود هر چه کنم
کاش می شد که کنارم شوی یک شب دلدار
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
ربودی و رفتی که رفتی، ولی
دلم رفته از شیوه رفتنت
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
با آنکه می دانستم از اول گناهم راآشی نخوردم لیک کامم پر ز آتش شد
نفرین کنم هر روز این بخت سیاهم را
حیران و سرگردان چو مرغی زار و پرکنده
بر در بدوزم تا سحرگاهان نگاهم را
آرامشم تنها خیالی گشته یا خوابی
از من نگیرد کاش روزی جان پناهم را!
َشعری سرایم در پس شعری دگر هر روز
بگذار تا بیند جهان حال تباهم را
روزی رسد از راه و با خود می برد شب را
دنیا رساند در کنارم دلبخواهم را![]()
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
دل سپردم به تو اما سر و سامان نگرفت
سوز عشق تو شروع گشت، و پایان نگرفت
سوختم در غم عشق تو، ندیدی هرگز
پر و بالم پر از آتش شد و باران نگرفت
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
با تو هستم لحظه های نیمه های شب به شب
با تو ای از دیده پنهان، آشنای شب به شب
انتظار دیدنت هر چند شیرین است، لیک
من چه گویم از فراق و گریه های شب به شب؟
غربت شب های بی مهتاب را فکری نما
جای رویا، خ
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
چهره پنهان کن که دارد فتنه برپا می شود
روی برگردان ز چشم مردمان شهر، چون
بر سر چشمان تو در شهر دعوا می شود
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
سرم بر تن ولی سامان ندارم
چه جالب! زنده اما جان ندارم
جهان پر باشد از دلبر ولیکن
بر اینها کار نبوَد، "آن" ندارم
سراپا شوق وصلش دارم امشب
همه تن دستم و دامان ندارم
ز درد دوریش مجنون و حیران
شد
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی
برچسب:
نویسنده: اشکان سامانی